مثل عکس رخ مهتاب...
که افتاده آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...
 
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم آذر 1393 توسط مهتاب |
وقتی گریبان  عدم

 

با دست خلقت می درید

وقتی ابد  چشم تو را

 

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را 

در آسمان ها می کشید 

وقتی عطش طعم تو را 

 

با  اشک هایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم 

نه عقل بود و نه دلی 

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 

 

یک آن شد این عاشق شدن 

دنیا همان یک لحظه بود 

آن دم که چشمانت مرا 

 

از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم 

 

شیطان به نامم سجده کرد!

 

 آدم زمینی تر شد و 

 عالم به آدم، سجده کرد 

من بودم و چشمان تو 

نه آتشی و نه گلی  

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم آذر 1393 توسط مهتاب |
نمیدونم چرا تو زندگیم هیچ چیز اونجور ک من میخام  یا فکرشو میکنم نمیشه....!

چرا واقعا....تقریبا میشه گفت اتفاقای غیر منتظره برام جالب ترن،....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 توسط مهتاب |
همیشه یکی هست

 بفهمه چی میگی غماتو ببینه 

همیشهیکی هست کناره غروب غریبیت بشینه

 همیشه یکی هست که از کوله بارت بگیره غبارو 

چشاتو بگیره نذاره ببینی بد روزگارو 

همیشه یکی با دوتا چشم معصوم حواسش بهت هست

 یکی مثله آینه مثه سایه آروم حواسش بهت هست

 همیشه یجایی که پاتو بریدن ک دستاتو بستن

یجایی ک دردا با دیوارو زنجیر سر رات نشستن

همیشه یجایی که هیچ حرفو راهی جز افسوس نداری

یجایی ک هیچی نه عشقو نه شعرو دیگه دوس نداری

یکی با یه قلبه هراسونو لرزون حواسش بهت هست

یکی مثله ابرا پریشونو گریون حواسش بهت هست

همیشه یکی با دوتا چشم معصوم حواسش بهت هست

یکی مثله آینه مثه سایه آروم حواسش بهت هست..

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 توسط مهتاب |
باز هم من زنده ام، آه ای خدا متشکرم!

بازباران برغبارشیشه ها،

متشکرم!

بازهم بیداری وخمیازه و صبحی دگر،

دیدن آینه و نور و صدا،

متشکرم!

بازهم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم،

فرصت دیدار تو دراین فضا، 

متشکرم!

بار دیگر میتوانم بوکنم از پنجره،

یاس خیس خانه همسایه را

متشکرم!

گرچه در این وقت پر،گهگاه یادت میکنم،

خاطرم جمع است میبخشی مرا،

متشکرم!

من که بی تسبیح و بی سجاده ام ،از من بگیر،

این تغزل را به عنوان دعا،

متشکرم.



 حمید مصدق 
نوشته شده در تاريخ جمعه نهم آبان 1393 توسط مهتاب |
موهایت

می بویم گیسوانت را 

تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند

 

در ستایش دست‌هایت

وقتی که دل دست‌هایم

تنگ می‌شود برای انگشتان کوچکت

آن‌ها را می‌گذارم برابر خورشید

تا با ترکیبی از کسوف و گرما

دوری‌ات را معنا کنم

 

در ستایش چشم‌هایت

دست خودشان نیست

وقتی از فرط معصومیت

با تابشی از جنس عشق 

روح‌های ولگرد بعدازظهر را

بر نیمکتی سنگی

کشتار می‌کنند

چشم‌هایت 

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم آبان 1393 توسط مهتاب |
شوخ و شيطان و شر و شور و نشاطي تومگر؟

                              واج آرايــــــي مجمــــــوع صفـــاتي تو مگـــــر؟

 

زلف تو ظلمت شب؛ چشـــــــم تو روشنگر راه

 

                              نـــور شب هاي خطــر؛ راه نجاتــي تو مگـــر؟

 

تشنه ي عشــق تو هفتاد و دو مَردند ولي

 

                              يك نفر سيـــــر نشد؛ رود فــــراتي تو مگـــر؟

 

شهد شيرين لبت؛ بركت كنـــدوي عسل

 

                               دل مــن را نزني ؛ توت هــــراتي تو مگــــر؟

 

رفت در عمق جگـــــر؛ نيمچه ي مژگانت

 

                                دختــر طيب و با جــربـزه ؛ لاتـي تو مگـــر؟

 

بردن اسم تو بر روي زبان مستحب است

 

                                 من كه تسبيح به دستم؛ صلواتي تو مگر؟

 

 

 

ايمان

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393 توسط مهتاب |
شکوه روزهای بی غروبی

 

تو دنیای منی، دنیای خوبی

 

منم آن بندر متروکه ای که

 

تو با من مثل دریای جنوبی

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مهر 1393 توسط مهتاب |
سمت ِ چشمانِ  تو یک پنجره باشد کافیست،چَشم ِ من خیره به آن مَنظره باشد کافیست

،تو به من خیره شَوی، من به تبسّم هایت،خَنده بر رویِ لبت یِکسره باشد کافیست،

فاصِله دفتر ِتقدیرِ مرا پُر کَردَست،سهم ِ من چند ورق خاطره باشد کافیست،

گریه خوبَست ولی فکرِ غرورم هستی ؟بغضِ دل پشتِ همین حنجره باشد کافیست

،گفتی از فاصله ها خسته شدی درد بس است،خواستی بَسته شود پنَجره ؟باشد ...کافیست

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط مهتاب |
در صدایت مستی بی حد و ممتد ریخته

 

در نگاهت الکل هشتاد در صد ریخته

 

 

گیسوانت فکر جنگی تازه در سر دارد و

 

چشمها طرح شبیخونی مجدد ریخته

 

 

شاعران از موی صاف و لخت کمتر گفته اند

 

بسکه مضمون در دل موی مجعد ریخته

 

 

موی از صد دولت آزاد تو بانو سالهاست

 

فتنه ها در دامن قشر مقید ریخته

 

 

شیطنتهایت به شیطان هم سرایت کرده است

 

در نگاه تو خدا آنچه نباید... ریخته

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط مهتاب |
ساבه که میشوـے...

 

همــِـﮧ چیز خوب میشوב

 

خوבت

 

غمت

 

مشکلت

 

غصـِـﮧ ات

 

هواے شهرت

 

آבمهاے اطرافت

 

حتے בشمنت

 

 

 

یک آבم ساבه که باشـے

 

برایت فرقـے نمیکنـב که تجمل چیست

 

که قیمت تویوتا لنـבکروز چنـב است

 

فلان بنز آخرین مـבل ، چنـב ایربگ בارב

 

مهم نیست

 

نیاوران کجاست

 

شریعتـے و پاسـבاران و فرشتـِـﮧ و الهیـﮧ

 

کـבام حوالے انـב

 

رستوران چینے ها

 

گرانترین غذایش چیست

 

 

 

ساבه که باشـے

 

همیشـﮧ در جیبت شکلات پیـבا میشوב

 

همیشـﮧ لبخنـב بر لب בارـے

 

بر روـےجـבولهاـے کنار خیابان راه میروـے

 

زیر باران ، בهانت را باز میکنے و قطره قطره مینوشے

 

آבم برفے که בرست میکنے

 

شال گرבنت را بـﮧ او میبخشے

 

 

 

ساבه که باشے

 

همین کـﮧ بـבانے بربرے و لواش چنـב است

 

کفایت میکنـב

 

نیازے به غذاے چینے نیست

 

آبگوشت هم خوب است

 

ساבه که باشے

 

 

آבمهاے ساבه را בوست دارم

 

بوے ناب آבم میـבهنـב...

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط مهتاب |
روز ميلاد تو باران آمد

روز ميلاد تو بود 

كه هوا

بوي شبنم وشقايق مي داد 

و خدا مي خنديد 

عطر ياس از در و ديوار هوا مي پاشيد 

و نسيم از تو بشارت مي داد 

باد بر پنجره پا مي كوبيد

زلف افشانرا بيد

در مسيد تو پريشان مي كرد 

هر كجا سروي بود

به تواضع سر راه تو بر پا مي خواست

تاكها با تو تباني كردند

غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند

سركه ها را خير آمدنت شيرين كرد

برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند

و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد

وبه تر دستي استاد ازل 

شعبده اي برر پا بود 

گوشها منتظر 

اولين گريه ي شيرين تو بود

چشمها منتظر 

اولين ساغر سيماي تو بود 

 

روز ميلاد تو باز 

مثل همواره خدا حاظر بود

آمان جشن گرفت

ابر ها مژده ي ديدار تو را مي دادند 

رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد 

طبل آغاز تو را مي كوبيد

برق آغاز تو را مي تابيد 

مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت 

آنسوي پيله ي مه 

ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست 

در جهان از قدم مهر تو مهماني شد 

شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت

واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند 

و غزل

قالب همواره ي توصيف تو شد

 

روز ميلاد تو باز 

آسمان جشن گرفت 

و به يمن قدم سبز تو باران باريد 

اي تسلاي خزان 

سينه ي پر عطشم 

كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است 

از عبور نفس خيس تو باراني 

اي تمناي بهار 

سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد 

در دل خسته ام از عشق چراغاني باد 

سرنوشت من و دل آنچه تو مي داني باد

عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني بود.

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط مهتاب |
روز میلاد تو است

 

باز کن پنجره را

 

باز کن تا که نسیم

 

دستی از مهر کشد بر مویت

 

زلف پر چین تو را شانه کند

 

بوسه با عشق زند بر رویت

 

 

شاد باش ای همهء زیبایی

 

خنده ات را به تماشا بگذار

 

زندگی مال تو است

 

باز از عشق بگو

 

تا هوا پر شود از بوی بهار

 

نفسی باز بکش

 

 

 

تا که دنیای مرا قاب کنی

 

باز نرگسها را مست و بی تاب کنی

 

تو به چشمان سیاه 

 

سرمه با ناز بکش

 

 

روز میلا تورا

 

قاصدک می داند

 

و قناری آن را می خواند

 

 

شاپرکها همه سر مست امروز 

 

تا سلامت باشی

 

جامی از باده گل می نوشند

 

و ببین گلها را 

 

رخت نو می پوشند

 

همه خوشحال که امروز تو را

 

هدیه داده به زمین

 

دست پر مهر خدا

نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم شهریور 1393 توسط مهتاب |
بزرگ بود

 

و از اهالی امروز بود

 

و با تمام افق های باز نسبت داشت

 

ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

 

 

 

صداش

 

به شکل حُزن پریشان واقعیت بود.

 

و پلک هاش

 

مسیر نبض عناصر را

 

به ما نشان داد.

 

و دست هاش

 

هوای صاف سخاوت را

 

ورق زد

 

و مهربانی را

 

به سمت ما کوچاند.

 

 

 

به شکل خلوت خود بود

 

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

 

برای آینه تفسیر کرد.

 

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

 

و او به سبک درخت

 

میان عافیت نور منتشر می شد.

 

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

 

همیشه رشته ی صحبت را

 

به چفت آب گره می زد.

 

برای ما، یک شب

 

سجود سبز محبت را

 

چنان صریح ادا کرد

 

که ما به عاطفه ی  سطح خاک دست کشیدیم

 

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

 

 

 

و بارها دیدیم

 

که با چقدر سبد

 

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

 

 

 

ولی نشد

 

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

 

و رفت تا لب هیچ

 

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

 

و هیچ فکر نکرد

 

که ما میان پریشانی تلفظ درها

 

برای خوردن یک سیب

 

چقدر تنها ماندیم.

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 توسط مهتاب |
آرِزو مـيـكُـنَم تـو جـيـبِ لِـبـآسِـت پـول پِـيـدآ كُـنـي . . .

 

آرِزو مـيـكُـنَـم يِـه مـوزيـكـي كِـه خِـيـلـي وَقـتِـه دُنـبـآلِـشـي,هـيـچ اِسـمـي اَزَش نِـمـيـدونـي رو يِـهـو يِـه جـآيـي پِـيـدآ كُـنـي . . 

 

آرِزو مـيـكُـنَم وَقـتـي دآرَن اَزَت تَـعـريـف مـيـكُـنَـن تـو اِتِـفـآقـي رَد بِـشـي و بِـشـنَـوي . . .

 

آرِزو مـيـكُـنَـم اونـقَـدر بِـخَـنـدي,بِـخَـنـدي كِـه اَز چِـشـآت اَشـك بـيـآد . . .

 

آرِزو مـيـكُـنَـم يِـه بـويـي كِـه بـآهـآش خِـيـلـي خـآطِـرِهِ خـوب دآري يِـه جـآ بِـه مَـشـآمِـت بِـخـورِه . . . 

 

آرِزو مـيـكُـنَـم وَقـتـي حَـوآسِـت نـيـسـت بِـبـيـنـي كِـه يِـكـي كِـه دوسِـش دآري دآرِه خِـيـلـي عَـمـيـق بـآ يِـه حِـسِ مُـثـبَـت و 

 

لَـبـخَـنـدِ رِضـآيَـت نِـگـآت مـيـكُـنِـه . . . 

 

آرِزو مـيـكُـنَـم يِـه چـيـزي كِـه كـوچـيـكِـه وَلـي فِـكـر نِـمـيـكَـردي حـآلـآ حـآلـآهـآ دآشـتِـه بـآشـيـش يـآ اِتِـفـآق بـيـوفـتِـه رو 

 

بِـدَسـت بـيـآري . . . 

 

 

 

وَ دَر آخَـر هَـمـيـشِـه بِـهـتَـريـن هـآرو وآسَـتـون آرِزو مـيـكَـردَم و مـيـكُـنَـم و خـوآهَـم كَـرد . . . 

 

ايـن آرِزوهـآ كـوچـيـكَـن وَلـي خِـيـلـي لِـذَت بَـخـشَـن ...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
همه برگ و بهار

در سر انگشتان توست

هوای گسترده

در نقره انگشتانت می‌سوزد

و زلالی چشمه ساران

از باران و خورشید سیرآب می‌شود

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
می گویند:

 

عشق خدا

 

به همه یکسانَ ستــ

 

ولی من می گویم:

 

مرا بیشتر از همه

 

دوستــ دارد

 

وگرنهـ

 

بهـ همهـ

 

یکی مثل تو می داد . /

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
هزار بارهم که از اين شانه به آن شانه بغلتي 

 

اين شب صبح نمي شود 

 

وقتي دلتنگ باشي !

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
بگذار هر کسي هر چه دوست دارد بگويد ...

 

مهم اينست که تو عزيز مني !

 

و من از تمام خوبي هاي دنيا ...

 

فقط و فقط تو را ميخواهم !!!

 

گر چه نه اسمت کنار اسم من

 

نه سقفت هم سقف من

 

نه دستت در دست من است...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم تیر 1393 توسط مهتاب |
نمِ باران نشسته روی شعرم... دفترم یعنی

نمی بینم تو را، ابری ست در چشم تَرم یعنی

 

سرم داغ است و یک کوره تبم، انگار خورشیدم

فقط یکریز می گردد جهان دورِ سرم یعنی

 

تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم

تمام هستی ام نابود شد، بال و پرم یعنی

 

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم... کافرم یعنی؟

 

اگر ده سال بر می گشتم از امروز می دیدی 

که من هم شور دارم عاشقی را از بَرَم یعنی

 

تنِ تو موطِن من بوده پس در سینه پنهان کن

پس از من آنچه می ماند به جا؛ خاکسترم یعنی

 

نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگر منظورت این ها بود، خوبم... بهترم یعنی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
كاش خودم را جایی جا بگذارم...

..

و برگردم و ببینم كه...

..

نیستم!!!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
 

این همه غرور چرا...؟!

 

تا کی دلنوشته هایم را یواشکی

 

در گوش تو زمزمه کنم...

 

خسته ام از این بازیه بی سر و ته....

 

کاش میشد...!

 

ممنوعیت ها را از میان برداشت...

 

کاش...!!!!!! .... و افسوس....!!!!

 

 .

 

 .

 

کجای قصه دست مرا رها کردی؟

 

به کدامین گناه این گونه آواره ام که میگویی...؟!

 

من که توقعی نداشتم...جز بی بهانه دوست داشتنت...!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
 

آرام بودم و انتها را می دیدم

 

بی خبر از نگاه تو

 

که راه برگشت را می یافت

 

در نهایت چشمان من

 

ماندن بود

 

تو غافل از نگاهم بودی

 

لحظه ها با من می ترسید

 

ازیافتن راه تو

 

کاش می دانستی

 

کاش می خواستی

 

دگر امروز اصراری ندارم

 

هر وقت می خواهی برو

 

 اما هر وقت آمدی

 

یادت باشد

 

من در کنارجاده تنهایی

 

در نهایت بی تابی

 

منتظرت هستم...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
کاش میدانستی ٬

من سکوتم حرف است ٬

 

اشکهایم حرف است ٬

 

خنده هایم حرف است٬

 

کاش میفهمیدی ٬

 

کاش و صد کاش نمی ترسیدی٬

 

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند ٬

 

با نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند....

 

من کمی زود تر از خیلی دیر

 

از شب چشم تو یک روز سفر خواهم کرد ٬

 

تو نترس...

 

کاش می دانستی ٬

 

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

 

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست ٬

 

تازه خواهی فهمید

 

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
افســـانــه اي خمــــوش در آغــــوش صــــد فــــريب

 

گـــــرد فـــريب خــــورده اي ازعـــشــوه نـــسيـــــم

 

خشمـــي كه خفتـــــه در پــــس هـــر درد خنــــده اي

 

راز نهفـتـــــــــه در دل شب هــــــــــاي جنگلــــــــي

 

من چيستم؟فـــــــرياد خشــــــــم به زنجيــــــــــر بستــــــــــه اي

 

بهـــــت نگـــــــاه خاطــــــره آميــــــز يك جنـــــــون

 

زهــــــري چكيـــــــده از بن دندان صـــــد اميـــــــــد

 

دشنــــــام پســـــت قحبــــــه ي بدكـــــار روزگــــــار

 

من چيستم؟

 

بـــــر جــــــا زكـــــــــــاروان سبــــــك بــــــار آرزو

 

خاكستــــــــــري به راه

 

گــــــم كـــــــرده مــــــرغ در به دري راه آشيـــــــان

 

انـــــــدر شب سيـــــــاه

 

من چيستم؟يك لكــــــــه اي زننـــــــــگ به دامــــــان زندگـــــي

 

و زننــــگ زندگــــــانــــي آلــــــوده دامنــــــــــــــي

 

يك زحبـــــــه ي شكستـــــــه به حلقــــوم بي كســـي

 

راز نگفتـــــــــه اي و ســــــــرود نخوانــــــــــده اي

 

من چيستم؟لبخنـــــــــد پر ملامــــــــت پاييــــــــزي غــــــروب

 

در جستجـــــــــوي شب

 

يك شبنـــــــم فتـــــــاده به چنـــــگ شب حيــــــــات

 

گمنـــــــام و بي نشــــاندر آرزوي ســـــــر زدن آفتــــــــاب مـــــــــــــرگ

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
تو را من چشم در راهم شباهنگام

 

 

که می گیرد درشاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

 

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

 

تورا من چشم در راهم

 

شباهنگام، در آن دم، که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

 

گرم یادآواری یا نه،من از یادت نمی کاهم

 

تو را من چشم در راهم

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
من دلم می خواهد

 

خانه ای داشته باشم پر دوست

 

کنج هر دیوارش

 

دوستهایم بنشینند آرام

 

گل بگو گل بشنو

 

هرکسی می خواهد

 

وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد

 

یک سبد بوی گل سرخ

 

به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

 

شست و شوی دلهاست

 

شرط آن داشتن

 

یک دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

 

روی آن با قلم سبز بهار

 

می نویسم ای دوست

 

خانه ما اینجاست

 

تا که سهراب نپرسد دگر

 

خانه دوست کجاست؟ 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها،

 

گوشه ای می نشینم و

 

حسرت ها را می شمارم و

 

باختن ها را...

 

و صدای شکستن ها را...

 

و وجدانم را محاکمه می کنم،،،

 

من کدامین قلب را شکستم و

 

کدامین امید را نا امید کردم و

 

کدامین،احساس را له کردم و

 

کدامین خواهش را نشنیدم و

 

به کدام دلتنگی خندیدم،

 

که این چنین دلتنگم...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

 

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

 

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
من غبطه می خورم به درختان خانه ات

ای کاش سر گذاشته بودم به شانه ات

 

در فصل جفت گیری فولاد و سنگ، کاش

گنجشک من تو باشی و من آشیانه ات

 

گنجشک من تو باشی و من در به در شوم

از صبح تا غروب پی آب و دانه ات

 

وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است

با چند استکان مِی روشن، میانه ات؟

 

بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی

گاه از زمین بگویی و گاه از زمانه ات

 

یک مشت کودک اند، به دور درخت سیب

انگشت های کوچک تو زیر چانه ات

 

در بوسه ی تو، بذر تغزل نهفته، کاش

روی لبان من بشکوفد جوانه ات

 

راس کلاغ، فرصت کشف شهود نیست

بگذار تا تو را برسانم به خانه ا

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 توسط مهتاب |
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست 

چرا آشفته می خواهی ، خدایا خاطر ما را ؟

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است 

که وحشی می کند چشمانش ، آهوهای صحرا را .. 
درباره وبلاگ

دور باش...اما نزدیک...
من از نزدیک بودن های دور میترسم...
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
MihanTheme