مثل عکس رخ مهتاب...
که افتاده آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...
 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
همه برگ و بهار

در سر انگشتان توست

هوای گسترده

در نقره انگشتانت می‌سوزد

و زلالی چشمه ساران

از باران و خورشید سیرآب می‌شود

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
می گویند:

 

عشق خدا

 

به همه یکسانَ ستــ

 

ولی من می گویم:

 

مرا بیشتر از همه

 

دوستــ دارد

 

وگرنهـ

 

بهـ همهـ

 

یکی مثل تو می داد . /

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
هزار بارهم که از اين شانه به آن شانه بغلتي 

 

اين شب صبح نمي شود 

 

وقتي دلتنگ باشي !

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط مهتاب |
بگذار هر کسي هر چه دوست دارد بگويد ...

 

مهم اينست که تو عزيز مني !

 

و من از تمام خوبي هاي دنيا ...

 

فقط و فقط تو را ميخواهم !!!

 

گر چه نه اسمت کنار اسم من

 

نه سقفت هم سقف من

 

نه دستت در دست من است...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم تیر 1393 توسط مهتاب |
نمِ باران نشسته روی شعرم... دفترم یعنی

نمی بینم تو را، ابری ست در چشم تَرم یعنی

 

سرم داغ است و یک کوره تبم، انگار خورشیدم

فقط یکریز می گردد جهان دورِ سرم یعنی

 

تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم

تمام هستی ام نابود شد، بال و پرم یعنی

 

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم... کافرم یعنی؟

 

اگر ده سال بر می گشتم از امروز می دیدی 

که من هم شور دارم عاشقی را از بَرَم یعنی

 

تنِ تو موطِن من بوده پس در سینه پنهان کن

پس از من آنچه می ماند به جا؛ خاکسترم یعنی

 

نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگر منظورت این ها بود، خوبم... بهترم یعنی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
كاش خودم را جایی جا بگذارم...

..

و برگردم و ببینم كه...

..

نیستم!!!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
 

این همه غرور چرا...؟!

 

تا کی دلنوشته هایم را یواشکی

 

در گوش تو زمزمه کنم...

 

خسته ام از این بازیه بی سر و ته....

 

کاش میشد...!

 

ممنوعیت ها را از میان برداشت...

 

کاش...!!!!!! .... و افسوس....!!!!

 

 .

 

 .

 

کجای قصه دست مرا رها کردی؟

 

به کدامین گناه این گونه آواره ام که میگویی...؟!

 

من که توقعی نداشتم...جز بی بهانه دوست داشتنت...!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
 

آرام بودم و انتها را می دیدم

 

بی خبر از نگاه تو

 

که راه برگشت را می یافت

 

در نهایت چشمان من

 

ماندن بود

 

تو غافل از نگاهم بودی

 

لحظه ها با من می ترسید

 

ازیافتن راه تو

 

کاش می دانستی

 

کاش می خواستی

 

دگر امروز اصراری ندارم

 

هر وقت می خواهی برو

 

 اما هر وقت آمدی

 

یادت باشد

 

من در کنارجاده تنهایی

 

در نهایت بی تابی

 

منتظرت هستم...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
کاش میدانستی ٬

من سکوتم حرف است ٬

 

اشکهایم حرف است ٬

 

خنده هایم حرف است٬

 

کاش میفهمیدی ٬

 

کاش و صد کاش نمی ترسیدی٬

 

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند ٬

 

با نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند....

 

من کمی زود تر از خیلی دیر

 

از شب چشم تو یک روز سفر خواهم کرد ٬

 

تو نترس...

 

کاش می دانستی ٬

 

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

 

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست ٬

 

تازه خواهی فهمید

 

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
افســـانــه اي خمــــوش در آغــــوش صــــد فــــريب

 

گـــــرد فـــريب خــــورده اي ازعـــشــوه نـــسيـــــم

 

خشمـــي كه خفتـــــه در پــــس هـــر درد خنــــده اي

 

راز نهفـتـــــــــه در دل شب هــــــــــاي جنگلــــــــي

 

من چيستم؟فـــــــرياد خشــــــــم به زنجيــــــــــر بستــــــــــه اي

 

بهـــــت نگـــــــاه خاطــــــره آميــــــز يك جنـــــــون

 

زهــــــري چكيـــــــده از بن دندان صـــــد اميـــــــــد

 

دشنــــــام پســـــت قحبــــــه ي بدكـــــار روزگــــــار

 

من چيستم؟

 

بـــــر جــــــا زكـــــــــــاروان سبــــــك بــــــار آرزو

 

خاكستــــــــــري به راه

 

گــــــم كـــــــرده مــــــرغ در به دري راه آشيـــــــان

 

انـــــــدر شب سيـــــــاه

 

من چيستم؟يك لكــــــــه اي زننـــــــــگ به دامــــــان زندگـــــي

 

و زننــــگ زندگــــــانــــي آلــــــوده دامنــــــــــــــي

 

يك زحبـــــــه ي شكستـــــــه به حلقــــوم بي كســـي

 

راز نگفتـــــــــه اي و ســــــــرود نخوانــــــــــده اي

 

من چيستم؟لبخنـــــــــد پر ملامــــــــت پاييــــــــزي غــــــروب

 

در جستجـــــــــوي شب

 

يك شبنـــــــم فتـــــــاده به چنـــــگ شب حيــــــــات

 

گمنـــــــام و بي نشــــاندر آرزوي ســـــــر زدن آفتــــــــاب مـــــــــــــرگ

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
تو را من چشم در راهم شباهنگام

 

 

که می گیرد درشاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

 

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

 

تورا من چشم در راهم

 

شباهنگام، در آن دم، که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

 

گرم یادآواری یا نه،من از یادت نمی کاهم

 

تو را من چشم در راهم

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
من دلم می خواهد

 

خانه ای داشته باشم پر دوست

 

کنج هر دیوارش

 

دوستهایم بنشینند آرام

 

گل بگو گل بشنو

 

هرکسی می خواهد

 

وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد

 

یک سبد بوی گل سرخ

 

به من هدیه کند

 

شرط وارد گشتن

 

شست و شوی دلهاست

 

شرط آن داشتن

 

یک دل بی رنگ و ریاست

 

بر درش برگ گلی می کوبم

 

روی آن با قلم سبز بهار

 

می نویسم ای دوست

 

خانه ما اینجاست

 

تا که سهراب نپرسد دگر

 

خانه دوست کجاست؟ 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها،

 

گوشه ای می نشینم و

 

حسرت ها را می شمارم و

 

باختن ها را...

 

و صدای شکستن ها را...

 

و وجدانم را محاکمه می کنم،،،

 

من کدامین قلب را شکستم و

 

کدامین امید را نا امید کردم و

 

کدامین،احساس را له کردم و

 

کدامین خواهش را نشنیدم و

 

به کدام دلتنگی خندیدم،

 

که این چنین دلتنگم...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

 

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

 

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393 توسط مهتاب |
من غبطه می خورم به درختان خانه ات

ای کاش سر گذاشته بودم به شانه ات

 

در فصل جفت گیری فولاد و سنگ، کاش

گنجشک من تو باشی و من آشیانه ات

 

گنجشک من تو باشی و من در به در شوم

از صبح تا غروب پی آب و دانه ات

 

وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است

با چند استکان مِی روشن، میانه ات؟

 

بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی

گاه از زمین بگویی و گاه از زمانه ات

 

یک مشت کودک اند، به دور درخت سیب

انگشت های کوچک تو زیر چانه ات

 

در بوسه ی تو، بذر تغزل نهفته، کاش

روی لبان من بشکوفد جوانه ات

 

راس کلاغ، فرصت کشف شهود نیست

بگذار تا تو را برسانم به خانه ا

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 توسط مهتاب |
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست 

چرا آشفته می خواهی ، خدایا خاطر ما را ؟

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است 

که وحشی می کند چشمانش ، آهوهای صحرا را .. 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 توسط مهتاب |
عاشقی دانی چه باشد ؟ بی دل و جان زیستن
جان و دل بر باختن ، بر روی جانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن
“عراقی”
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 توسط مهتاب |
ترا در طبیعت بکر چون یاس
و در افکارم از احساس
در انزوای تنهایی بی حد
ترا در شبانه ی لبخند
تا صبح دور
و به اندازه ی یک جرعه خدا
دوستت می دارم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 توسط مهتاب |
آسمان مال من است…
در شب شهر خیال… 
زندگی مثل گل یاس پر از خاطره هاست
و تو شبگرد صمیمانه ی رویای منی
که شمیم نفست سایبان تن بی روح من است
تو بیا جاری شو 
در شب شهر خیال…
که شمیم نفس سبز بهاران از توست
من در دورترین خاطره هابه نگاه تو…به چشمان نوازشگر تو محتاجم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 توسط مهتاب |
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
این درد نهان سوز ، نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من ، مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب ، شبانگاه
گر دامن وصل تو ، گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی به سر کوی تو رفتن ، نتوانم
دور از تو ، من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر ، یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز ، شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی ، تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 توسط مهتاب |
تاریک کوچه‌های مرا آفتاب کن 
با داغ‌های تازه، دلم را مجاب کن 

ابری غریب در دل من رخنه کرده است 
بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن 


ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز 
برخیز و چون سکوت، دلم را خطاب کن 

ای تیغ سرخ زخم، کجا می‌روی چنین 
محض رضای عشق، مرا انتخاب کن 

ای عشق، زیر تیغ تو ما سر نهاده‌ایم 
لطفی اگر نمی‌کنی، اینک عتاب کن 
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط مهتاب |
خدایا من همان دختر دل نازکی هستم...
که گاهـی دعایش را آنقدر زود اجابت میکردی که خودش هـم باورش نمیشد
همان دخترکی که تند تند حرف میزد وصدای خنده اش آنقدر بلند بود
که مامانش تو خیابون چپ چپ نگاهش میکرد
همانی که دوپا به زمینت بند نبود و مدام در حال شیطنت بود و
همیشه سر زانوهای شلوارش پاره میشد
خدایا من همانمـ
من را شناختی؟
فقط این روزها
کمی‌دلتنگ تر
کمی‌پخته تر
کمی‌آروم تر شده امـ
میشه تو این روزا هوامو مثل قبل داشته باشی بهترین معبود…؟
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط مهتاب |
امشب بیدار باش و غزل بگو!

برای چشمهایم ... برای دیروز ... دلتنگم شو...

من خودم را بخواب می زنم!!!
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط مهتاب |
از محبت ما نه!

از سخاوت توست که

بوته های خار گل می دهند

و شاخه شاخه های زمستان بهار

نذر می کنم....

"هزار بار دوستت دارم را"
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط مهتاب |
از بُنِ جانم، از منتهای فکر و خیالم 

یاد تو می تراود.

از میان شش هایم می وزد و قلبم را می نوازد،

به سرانگشتان سردم می رسد 

و بار دیگر 

فرو می ریزم از عشق!
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط مهتاب |
از بُنِ جانم، از منتهای فکر و خیالم 

یاد تو می تراود.

از میان شش هایم می وزد و قلبم را می نوازد،

به سرانگشتان سردم می رسد 

و بار دیگر 

فرو می ریزم از عشق!
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393 توسط مهتاب |
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم
هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره
هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393 توسط مهتاب |
به چشم من نگاه کن. ببین چگونه اشک غم، روان شده از دیده ام. برای من ز عشق بگو…
تو ای کسیکه دوستت دارم
تو ای کسیکه قلب من بخاطر تو می تپد
برای من بمان
برای من سرود آشتی بخوان

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393 توسط مهتاب |

امیدم ده

بگو تا کی

بگو تا چه زمان؟چقدر دیگر

بگو چندتای دیگر مانده است

امیدم ده

بگذار دلخوش باشم که روزی ،ساعتی تمام میشود

دلخوش ب خوشی واهی...

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393 توسط مهتاب |
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟
با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد
پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست
عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد
لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
درباره وبلاگ

Nobody understands how much one of my most intimate friend could love. Khastryn She is a character that I've ever seen., He is tender like petals ... He is full of affection, a clear example of personality, he name It is ...
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
MihanTheme