سارا سلام...!
آمد درست زير شبستان گل نشست
در بين آن جماعت مغرورِ شبپرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست
اين چندمين رديف نمازي خيالي است
گلدسته اذان و من هاي هاي هاي
الله اکبر و أنا في کُل واد... مست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
اِلّا هُوَ الَذي اَخَذَ العَهدِ في اَلَست
(يک پرده باز پشت همين بيت ميکشيم)
او فکر ميکنيم در اين پرده مانده است
***
سارا سلام... اَشهَدُ اَن لا اِله... تو
با چشمهاي سرمهاي... اَن لا اِله... مست
دل ميبري که... حَيَّ عَلي... هاي هاي هاي
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشتهاي از آسمان نبست؟
باران جل جل شب خرداد توي پارک
مهرت همان شب.. اَشهَدُ اَن.. در دلم نشست
آن شب کبو .. (کبو) .. کبوتري از بامتان پريد
نم نم نما .. (نما) .. نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيــــــي و لا اله
اِلا هُوَ الَـــذي اَخَذ العَهــــدِ في اَلَست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گـست
سبحان رَبّي اَلــ... من و سارا .. بِحَمده
سبحان رَبّي اَلــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان رَبّي اَلـ... من و سارا به هم رسيــ...
سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره وا شد و اِيّاک نَستَعين
تا اِهدِنا الــ ... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پُر هاي و هو شدم
افتادم از بهشــت بر اين ارتفاع پست
***
(يک پرده باز بين من و او کشيدهاند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)
شعر از دكتر محمدحسين بهراميان
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست
اين چندمين رديف نمازي خيالي است
گلدسته اذان و من هاي هاي هاي
الله اکبر و أنا في کُل واد... مست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
اِلّا هُوَ الَذي اَخَذَ العَهدِ في اَلَست
(يک پرده باز پشت همين بيت ميکشيم)
او فکر ميکنيم در اين پرده مانده است
***
سارا سلام... اَشهَدُ اَن لا اِله... تو
با چشمهاي سرمهاي... اَن لا اِله... مست
دل ميبري که... حَيَّ عَلي... هاي هاي هاي
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشتهاي از آسمان نبست؟
باران جل جل شب خرداد توي پارک
مهرت همان شب.. اَشهَدُ اَن.. در دلم نشست
آن شب کبو .. (کبو) .. کبوتري از بامتان پريد
نم نم نما .. (نما) .. نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيــــــي و لا اله
اِلا هُوَ الَـــذي اَخَذ العَهــــدِ في اَلَست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گـست
سبحان رَبّي اَلــ... من و سارا .. بِحَمده
سبحان رَبّي اَلــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان رَبّي اَلـ... من و سارا به هم رسيــ...
سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره وا شد و اِيّاک نَستَعين
تا اِهدِنا الــ ... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پُر هاي و هو شدم
افتادم از بهشــت بر اين ارتفاع پست
***
(يک پرده باز بين من و او کشيدهاند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)
شعر از دكتر محمدحسين بهراميان
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:33 توسط مهتاب
|
You bring me up when I'm feeling down