زندگی زیباست، تماشاییست !
چرا زیبا نمی بینیم ؟
چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم ؟
چرا با هم نمی خندیم ؟
مگر دنیا چه کم دارد ؟
ببین این آسمان آبی ست !
ببین دنیای ما آکنده از پاکی ست !
و خوبی تا ابد پاینده می ماند !
تو باور کن !
همین کافیست ...

تکرار تنهایی

گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست
باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست

گفتند: هرگز لشگرت را دست او نسپار
این خائنِ بالفطره پرچم دار خوبی نیست

سیگار و تو، هر دو برای من ضرر دارید
تو بدتری، هرچند این معیار خوبی نیست

ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست
تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست...

آزادی از تو، انحصار واقعی از من
بازیّ شیرینی ست، استعمار خوبی نیست

از هر سه مردِ بینِ بیست و پنج تا سی سال
هر سه اسیر چشم تو... آمار خوبی نیست

دیوار ما از خشتِ اوّل کج نبود، اما
این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست

دیوارِ من، دیوارِ تو، دیوارِ ما، افسوس...
دیوارِ حاشا خوبِ من، دیوار خوبی نیست

آرام بالا رفتی و از چشمم افتادی
من باختم؛ هرچند این اقرار خوبی نیست

همش یاد تو می افتم....

همین که یک نفر از دور لباسش رنگ تو باشه
همین که تو مسیر من یه گل فروشی پیداشه
بازم یاد تو می افتم
همین که عصر یه جمعه آدم تو خونه تنهاشه
همین که یک نفر اسمش شبیه اسم تو باشه
بازم یاد تو می افتم
با آهنگی که دوست داشتی تموم کافه ها بازن
تموم شهر همدستن منو  یاد تو بندازن
تو نیستی سرد و یخبندون تموم فصلا پائیزه
گذشتن از تو واسه من گذشتن از همه چیزه
همین که عکس تنهایی کنار دریا میگیرم
بدون شب بخیر تو به خواب گریه ها میرم
بازم یاد تو می افتم
با هر بارون با هر برفی که میشینه رو این کاجا
میرم هرجایی تو این شهر میرم هرجای این دنیا
بازم یاد تو می افتم
یه وقتایی همه چی هست ولی اونی که باید نیست
دوبار ترکم کن مردن به این آسونی ها هم نیست
تو نیستی سرد و یخبندون تموم فصلا پائیزه
گذشتن از تو واسه من گذشتن از همه چیزه

ﻤﺎﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﺪﺍ
ﻋﻄﺮ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ،
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﺩ...
سید علی صالحی

این خنده ها...

این خنده ها قلابی اند
کپی شده اند از روی اصلشان
بعد از تو؛
حسی برای خنده نیست...

دنیای عجیبی است..
هفت میلیارد ادم و فقط با یکی از انها احساس تنهایی نمیکنی...
واگر ان یک نفر تنهایت بگذارد.. . حتی با خودت هم غریبه میشوی

دیوانه ام میکند:


فکره این که:

زنده زنده 


میخاهی 

نیمی از من را

ازمن جدا کنی

(!)

اگر ب شما رسید....

از ما که گذشت،

به شما اگر رسید،
به جای ما،
روزی
هزار وعده،
دوستش داشته باشید...

او خودش خاست تو را در دل من جا بکند...

کم دعا کن که مرا از سر تو وا بکند
او خودش خواست تو را در دل من جا بکند

او که خوش داشت دلم را به تو بسپارد و بعد
بنِشیند عقب و سیر تماشا بکند

عاشقم کرد که دست از سر او بردارم
که مگر درد مرا درد مداوا بکند

خواست تا هر که به غیر تو دلم را بزند
و هوای تو مرا اینهمه تنها بکند

مثل ماهی که بیفتد وسط خشکی و آب
تشنه لب باشد و دور از تو تقلّا بکند

آه، حسرت به دلم ماند که یک بار شده
کوچه ی خواب مرا خواب تو پیدا بکند

و سراسیمه ترین صحنه ی کابوس مرا
تا خود صبح در آغوش تو رؤیا بکند

بی تو ام بی تو، و تنهایی بد حوصله ام
با خیال تو محال است مدارا بکند

طاقت طاق من انگار مرا می شکند
وای اگر این در و دیوار دهن وا بکند

در من آشوب تو افتاده که دنیای مرا
بعد از این، رنگ پریشانی دریا بکند...

گذشته که حالم را گرفته است !
آینده که حالی برای رسیدنش ندارم !
و حال هم حالم را به هم میزند !
چه زندگی شیرینی...!  

دٍلَم یٍک فٍنجان قَهوه یٍ داغ میخواهَد
ویٍک دوست..
.کٍه بٍشَود بااو حَرف زَد وَپَشیمان نَشُد..!!!  

خسته
خودخواه
بی شکیب
از این جهان فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند
با من مدارا کن!
بعدها...
دلت برایم تنگ خواهد شد...  

گاهی
دلم برای زمانی
که نمی شناختمت  تنگ می شود...  

تضاد...

زمان آدم ها را دگرگون میکند

ولی تصویری که از آنها داریم را ثابت نگه میدارد

هیچ چیزی دردناک تر است از

 این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست

به انتظارت میمونم...

فکر نمیکردم که تو هم , بری و تنهام بذاری

یادت بره خنده هامون , منو تو غم جام بذاری

کاشکی تو تو کنج صدام , میفهمیدی دوست دارم

درسته تو کجا و من , این بار تو تنها نذارم

دوباره برگرد ‍پیش من , یه بار دیگه بخند برام

نذار که فاصله بیاد , مهمون شه تو عمق چشام

فهمیدی گفتی که برو , یه بار دیگه دلم شکست؟

باور نمیکنم , تویی؟!همون که به دلم نشست

به انتظارت میمونم , به فکرتم شبانه روز

نذار دوبار دیر بشه , به دل بگم بساز بسوز

گاهی...

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...


گاهی دلگیری...

شاید از خودت!!!

چه بی رحم...

دیگر حتی توان به یاد آوردنت را نیز ندارم...

 

چه بی رحم است روزگاری که خواسته یا نا خواسته تو را آورد و تو را برد...

 

تا اینک من بمانم و اغمای خاطراتت...

فـرض کـن...

فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم :


تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد.....


و چـیـــــن و چـروک هـا را مـاسـت مـالـــــــی...


و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد،


بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر ...


بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام...

رویاهایم...

رویاهایم را به آتش کشیده ام

دیگر خیالبافی نمی کنم

مثلا اینکه در انتهای خیابان تو را می بینم که از دور می آیی

و وقتی نزدیک شدی

به من لبخند می زنی و آهسته می گویی سلام...

رویای اینکه در یک شب سرد زمستانی

به یک فنجان قهوه دعوتم می کنی

و کتاب رسول یونان را به من هدیه می دهی

و یا وقتی که از کابوس دوباره نبودنت از خواب پریدم

در آغوشم می گیری

و در گوشم آهسته می گویی

ـ نترس!

من همیشه اینجا هستم٬ کنار تو...
.
.
.
.


رویاهایم را به آتش کشیده ام

و خاکسترش را به باد داده ام!

بدون من..

بدون من  هوا سرده الان گرمی نمی فهمی ....

بدون من..

بدون من  هوا سرده الان گرمی نمی فهمی ....

با من چه کردی؟!

ﻣﺎﻩ

ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺷﺐ

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﻭ ﻣﻦ

ﻫﻨﻮﺯ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ

ﻣﮕﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺑﯽ ﺗﻮ

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ

ﺻﻒ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ

ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻟﻢ

ﻭ ﻣﻦ

ﺧﻤﺎﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ

ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ

ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﺴﺖ

ﺩﺭ ﺗﻨﻢ

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺗﺐ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﻭ ﻣﻦ

ﭼﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﺎﻧﻪ

ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ

ﺍﺳﯿﺮ ﺷﺐ

ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ

ﮔﺮﺩﺳﻮﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﻢ

ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻝ ﺗﻮ

ﺳﻔﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮد

خودم را دوست میدارم...

خودم را دوست دارم

از روزی که دریافته ام

جز خودم کسی را ندارم

که دلداریم بدهد

برایم آواز بخواند

و با همه ی بدیهایم

ترکم نکند .


از وقتی خودم را دوست دارم

دیگر تنها نیستم. 

چه خوب شد که آمدی...

چه خوب شد که آمدی

دلم چقدر تنگ بود

و روی شیشه ی دلم

هجوم هرچه سنگ بود

تمام خاطرات را

بدون تو ورق زدم

نبودی و خیال تو

کنار من قشنگ بود

سوختم

عاقبت دور از نگاهی سوختم

شعله زد چشم سیاهی ، سوختم

ابر در آغوش چشمم گریه کرد

از غم بی سر پناهی سوختم

هیچ کس درد مرا باور نکرد

کنج سینه مثل آهی سوختم

تا سحر ماه شبم روشن نشد

بی طلوع روی ماهی سوختم

هر چه گفتم هیچ کس ، پاسخ نداد

با تمام بی گناهی سوختم

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم 

گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم 

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند 

گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم

من خودم بودم و یک حس غریب...

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گرچه در حسرت گندُم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سر سبز ترین نقطه ی بودن وا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دل‌بستگی ام پیدا بود

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

آرزویم این بود

دور  اما چه قشنگ

تا روم تا درِ دروازه ی نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

با خودم می گفتم

روشنی نزدیک است

تا دم پنجره ها راهی نیست

همه اش رؤیا بود

و خدا می داند

بی کسی از ته دل‌بستگی ام پیدا بود

یک عمر در انتظاری که بیابی آن را که درکت کند...
وتو را همانگونه که هستی بپذیرد....
و عاقبت در میابی که...
او ٱز همان آغاز خودت بوده ای...
«ریچارد باخ»

تا ابد بغضِ منِ تب زده کال است عزیز
دیدن گریه ی تمساح محال است عزیز

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی، فصل وصال است عزیز

ماه من، عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست، بین! چشمه زلال است عزیز

دام گیسوی تو بی دانه شده، می فهمی؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز...

چتر نجات

آغوش تو چتر نجات من است....

چرا باز نمیشود...!؟