تکرار تنهایی
همش یاد تو می افتم....
این خنده ها...
اگر ب شما رسید....
او خودش خاست تو را در دل من جا بکند...
تضاد...
ولی تصویری که از آنها داریم را ثابت نگه میدارد
هیچ چیزی دردناک تر است از
این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست
به انتظارت میمونم...
فکر نمیکردم که تو هم , بری و تنهام بذاری
یادت بره خنده هامون , منو تو غم جام بذاری
کاشکی تو تو کنج صدام , میفهمیدی دوست دارم
درسته تو کجا و من , این بار تو تنها نذارم
دوباره برگرد پیش من , یه بار دیگه بخند برام
نذار که فاصله بیاد , مهمون شه تو عمق چشام
فهمیدی گفتی که برو , یه بار دیگه دلم شکست؟
باور نمیکنم , تویی؟!همون که به دلم نشست
به انتظارت میمونم , به فکرتم شبانه روز
نذار دوبار دیر بشه , به دل بگم بساز بسوز
گاهی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...
شاید از خودت!!!
چه بی رحم...
چه بی رحم است روزگاری که خواسته یا نا خواسته تو را آورد و تو را برد...
تا اینک من بمانم و اغمای خاطراتت...
فـرض کـن...
تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد.....
و چـیـــــن و چـروک هـا را مـاسـت مـالـــــــی...
و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد،
بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر ...
بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام...
رویاهایم...
رویاهایم را به آتش کشیده ام
دیگر خیالبافی نمی کنم
مثلا اینکه در انتهای خیابان تو را می بینم که از دور می آیی
و وقتی نزدیک شدی
به من لبخند می زنی و آهسته می گویی سلام...
رویای اینکه در یک شب سرد زمستانی
به یک فنجان قهوه دعوتم می کنی
و کتاب رسول یونان را به من هدیه می دهی
و یا وقتی که از کابوس دوباره نبودنت از خواب پریدم
در آغوشم می گیری
و در گوشم آهسته می گویی
ـ نترس!
من همیشه اینجا هستم٬ کنار تو...
.
.
.
.
رویاهایم را به آتش کشیده ام
و خاکسترش را به باد داده ام!
You bring me up when I'm feeling down