رویاهایم را به آتش کشیده ام

دیگر خیالبافی نمی کنم

مثلا اینکه در انتهای خیابان تو را می بینم که از دور می آیی

و وقتی نزدیک شدی

به من لبخند می زنی و آهسته می گویی سلام...

رویای اینکه در یک شب سرد زمستانی

به یک فنجان قهوه دعوتم می کنی

و کتاب رسول یونان را به من هدیه می دهی

و یا وقتی که از کابوس دوباره نبودنت از خواب پریدم

در آغوشم می گیری

و در گوشم آهسته می گویی

ـ نترس!

من همیشه اینجا هستم٬ کنار تو...
.
.
.
.


رویاهایم را به آتش کشیده ام

و خاکسترش را به باد داده ام!