رویاهایم...
رویاهایم را به آتش کشیده ام
دیگر خیالبافی نمی کنم
مثلا اینکه در انتهای خیابان تو را می بینم که از دور می آیی
و وقتی نزدیک شدی
به من لبخند می زنی و آهسته می گویی سلام...
رویای اینکه در یک شب سرد زمستانی
به یک فنجان قهوه دعوتم می کنی
و کتاب رسول یونان را به من هدیه می دهی
و یا وقتی که از کابوس دوباره نبودنت از خواب پریدم
در آغوشم می گیری
و در گوشم آهسته می گویی
ـ نترس!
من همیشه اینجا هستم٬ کنار تو...
.
.
.
.
رویاهایم را به آتش کشیده ام
و خاکسترش را به باد داده ام!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت 11:53 توسط مهتاب
|
You bring me up when I'm feeling down