کنارِ من بنشین ،


این چایِ تلخ را فقط حضورِ تو شیرین می کند


از خودت بگو


میدانم تنها چشمانِ تو هنوز شاعر مانده اند 


و کمی هم دستانِ من 


از خودت بگو 


بگو تو جوابِ کدام سئوالِ‌ من بودی ، که دیگر هیچ سئوالی ندارم 


بیا برهنه تر حرف بزنیم ، مثلِ چشمانِ تو


با ساده ترین کلمات 


مات ؟


گفتم مات ، یادم افتاد به مهره ای که در رخِ چشمانت مات شد

 

کجا بودیم ؟ 


 

سرِ خطِ چشمِ تو در تازه ترین غزل 

 

صدایِ رفتنت را ضبط کرده بودم 

 

و وارونه گوش می دادم ، انگار که می آمدی 

 

این بهترین دروغی بود که به خودم گفتم 

 

چه خوب شد که آمدی 

 

در را ببند ،

 

بیا تا پنجره را باز کنیم و بمانیم

 

بنشین ،

 

بمان ،

 

بگذار پنجره تنها روزنِ این خانه باشد 

 

پرده ها را کنار بزن مفهومِ پنجره زیرِ پرده ، هیچ می شود 

 

بیا باز هم برهنه تر حرف بزنیم 

 

چای بریز ، تو که نبودی فقط تلخی بود 

 

قندِ‌ شکسته نداریم 

 

می خواهم این چایِ تلخ را با قندِ طبیعیِ حضورِ تو سر بکشم ...