نمیدانم چرا امشب قلمم خیس شده است...

به گستردگی واژه ها کاری ندارم

فقط میخواهم بنشینند بردلم

دل خودم...

همیشه میدانستم اگربروی میمیرم

اما ندانم بهتر است

چرا فراموشم؟

من خودم را بیشتر میخواهم

دراین تراکم تنهایی تنها خودم هستم

تنها میگذرم...

از یاد بردن خودم دردناک است

درد داشت وقتی چرخیدم...رقصیدم تا تو خوب باشی...!

من خودم را از دست داده ام

و ازیادم رفت ارزشی که درونم بود

صدایم برایم نااشناست

وقتی خاطرات را صدا میزنم

چراکه همیشه فقط مرور کردم

گذشته را...

تنها بودن شجاعت میخواهد

میخواهم شجاع باشم

بیا...

بیا و اخر قصه ات را بردارو با خودت ببر

من همان یکی نبودی که زیر این گنبد کبود بود را میخواهم...

همان حس شروع را که تو پایان دادی

دوباره شروع میکنم

مثل اسمان امشب که شروع به باریدن کرد...

پنجره ام دیگر ازاد است

وچشمانم را صدا میزند...

دیگر

من هستم و همان هیچکس نبود قصه ام...!