نماز آیات میخوانم...
نماز آیات میخوانم هر روز از هراس ندیدنت...
وحشتی دارد نبود وحشیانه ترین اتفاق تاریخ و این که گفتم توصیف چشمانت بود...
در کرانه آسمان،وقتی ابرها به لجبازی از رنگها در هم میپیچند،
برای من لبخند بزن...
بگذار در قاب چشمانم عکسی از تو بگیرم،کنار ابرها...
انگار ایستاده باشی تا با آسمان عکس دسته جمعی بگیری...
و چه سنگین می شود چشمانم بعد از این قاب...
مدام خواب به چشمم می آید که تو را بیاورد که داری میخندی و من به آسودگی نگاهت میکنم...
و چه عالی میشود بدانم کسی منتظر تو و خنده هایت نیست جز خود من...
نماز آیات میخوانم هر روز از هراس ندیدنت...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:16 توسط مهتاب
|
You bring me up when I'm feeling down