من عاشق این شده ام ...
من عاشق این شده ام که وقتی چشمانت می رود تا دور،
بنشینم و به دور خیره شوم تا سهم نگاهت عذاب من شود...
من عاشق این شده ام که وقتی بیداری ات را صبح اندازه می گیرد،
خورشید عکسش افتاده باشد در آیینه اتاق و من تو را ببینم...
من عاشق این شده ام که دوستت داشته باشم...
و با هر صفحه سرنوشت برای شوخی هم که شده قایقی بسازم کاغذی،که مرا ببرد تا تو و سرنوشتم را برساند به سرنوشت لبخندهای تو...
من عاشق این شده ام که عاشقت باشم...
اگر عیبی ندارد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:18 توسط مهتاب
|
You bring me up when I'm feeling down