من عاشق این شده ام که وقتی چشمانت می رود تا دور،

بنشینم و به دور خیره شوم تا سهم نگاهت عذاب من شود...

من عاشق این شده ام که وقتی بیداری ات را صبح اندازه می گیرد،

خورشید عکسش افتاده باشد در آیینه اتاق و من تو را ببینم...

من عاشق این شده ام که دوستت داشته باشم...

و با هر صفحه سرنوشت برای شوخی هم که شده قایقی بسازم کاغذی،که مرا ببرد تا تو و سرنوشتم را برساند به سرنوشت لبخندهای تو...

من عاشق این شده ام که عاشقت باشم...

اگر عیبی ندارد...