تو را ای خوب همواره!

هماره دوست می دارم

نه از آن رو که زیبایی

نه از آن رو که در دریای چشمانت

حیات جاودان جاری ست

نه حتی زآن سبب کز عشق لبریزی

تو را همواره می خواهم دلیلش روح سبزت شاید و شاید

خدایی کز تکلم های زیبای تو می روید

در آن ساعت که شب شعری

برای وصف اندوه من و پروانه می سازد

درآن لحظه که از لبهای تو حرفی

زمین و آسمان روزگارم را

خیال انگیز می سازد

تمام من تمام تو

تمام حرفهامان راز می گردد

و من محو نگاهی کز خدا تاثیر می گیرد

جنون را وآن دو مروارید افسون را

میان قاب چشم خسته ی خود قاب می گیرم...