برای دستهایت شعر خواهم گفت...
میان شعله های سرکش و بی تاب دستانم
به خوابی تا حریم خانه ی خورشید رفتی
و من در ارتعاش هر رگ آن پیکر
از صبح سیمین تر
خدا را دیدم و آیات جا افتاده از
دیوان سبزش را
برای دستهایت شعر خواهم گفت
برای مهربانی های بی آلایشت
آغوش خواهم شد
و اندوه تو را وقف نگاه خویش خواهم کرد
به پاس مهربانی هایت امشب
با خدایم حرف خواهم زد
برایش از نگاهت شعر خواهم خواند
گمانم هدیه ی او وعده ی آغاز یک پرواز باشد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:59 توسط مهتاب
|
You bring me up when I'm feeling down