حکایت تو و من
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من
گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:35 توسط مهتاب
|
You bring me up when I'm feeling down