دیدم که افتادی پی آزار من روزی...
ای آنکه بودی در خوشی ها یار من روزی
دیدم که افتادی پی آزار من روزی
این سینه زندان بود، اما رفت با شادی
هرکس که خط انداخت بر دیوار من روزی
شاید قسم خوردی فراموشم کنی، اما
سر میکشی در دفتر اشعار من روزی
رفتی طنین شعرهایم در سرت... گفتم
دیوانه بر می گردی از تکرار من روزی
با هر غزل جان دادم و بر گردنت افتاد
یکباره خون آبیِ خودکار من روزی
هر زن به چشمم خیره شد، گم کرده ای را یافت
پس «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» روزی
بگذار بی پروا بگویم دوستت دارم
هرچند می خندی به این اقرار من روزی
دیدم که افتادی پی آزار من روزی
این سینه زندان بود، اما رفت با شادی
هرکس که خط انداخت بر دیوار من روزی
شاید قسم خوردی فراموشم کنی، اما
سر میکشی در دفتر اشعار من روزی
رفتی طنین شعرهایم در سرت... گفتم
دیوانه بر می گردی از تکرار من روزی
با هر غزل جان دادم و بر گردنت افتاد
یکباره خون آبیِ خودکار من روزی
هر زن به چشمم خیره شد، گم کرده ای را یافت
پس «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» روزی
بگذار بی پروا بگویم دوستت دارم
هرچند می خندی به این اقرار من روزی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:2 توسط مهتاب
|
You bring me up when I'm feeling down